خدایا از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار؛ به قدر یک مشت، به قدر یک لبخند، تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم ،تا عاشق بمانیم و عاشق بمیریم...
آسمان را نگاه می کنم نشسته ای با آن موهای معطر، روی رقص باد قدم هایت می دود، تا من دستهایم را باز کنم و لبریز شود آغوشم. نگاه کن به گره های کور قانونهای سرد و بی محتوی که چگونه پاهای ما را بسته است با نوار های سیاه و دود اندود. من اینجا مانده ام و تو آنجا. بوسه ها را قاصدکها می نشانند داغ داغ روی سلولهای سرد و پراکنده مغزم، درمان را چه حاجت؟! نگاه کن چه نزدیکی به من، در من، آنگونه که حجم یک نفس تا تست، فرو دهم می آیی، باز آید گرمای تو می دود. آنقدر آسمانی شده ای که حضورت را نیازی نیست مثل خدا که هست و نیست. نمازم رو به تست. و مگر خدا عشق را در اولین کلام به آدم نیاموخت؟ ببین چگونه سینه به سینه رسیده است تا ما، پر رنگتر و ملموس تر. چه باک اگر نسل آدم فراموش کرده است طعم شیرین عشق را. سیب های لهیده منتظر می مانند روی سر شاخه ها و زمستان می رسد. سرخی سیب هم نا امید می ماند از آرامش باران. آدم و حوا مثل داستانهای مادر بزرگ دیگر به گندمی بهشت را نمی فروشند! چه باک اگر فراموش کرده اند که ساعتی دیگر حضورشان را تضمینی نیست. ما، من و تو، یک تنه همه دانه های گندم را می خریم از خدا که بماند در خلقتش مات و مبهوت! ما، من و تو، یک تنه همه سیبها را گاز می زنیم شیرین و پر آب. می آیی سری بزنیم به باغ و سیب ها را بچینیم؟ خسته اند از بی کسی می دانم. آدم ها متفاوتند از ما یا ما دگرگون شده ایم؟! می تازند و می کشند و می برند بی پروا. هر کشیده آنها بغض می شود و هوا ی سینه ام را محبوس نگاه سرد خود نگه می دارد. هراسی نیست... که تو هستی، که بیایم و زیر سایه نگاه عاشق تو آرام بگیرم. کجای سنگهای سرد می نویسند که تا کجا رسیده ایم؟ می دانی؟ چه کسی مدالهای ما را می شمرد وقتی نیستیم؟ لوح های سپاس ریشخند آنها ست به من. پی چه هستند این سگهای ولگردی که مدام پارس می کنند و هوای لطیف خدا را آلوده وهم صدای خویش؟ گوش کن... صدای شمشیرهای تیز را می شنوی که بهم می خورند و خون می پاشد روی صورتهای یخ زده و سنگی شان؟ می شنوی ضجه های حسرت آلوده و غضبناکشان را که چگونه آتش می کشد به زندگی ها؟ زیر سقفهای کوتاه و درون جمجه های ترک خورده آنان کرم ها می خزند و موشها می جوند ریشه های بودن را. در این ازدحام کلبه تو پوشیده از اقاقیا و یاسهای سپید پناهگاه تن آزرده من می شود وقتی کبود دستهای آلوده می شوم به جبر! آبی آرام حضورت کنار سبزی زندگی رنگ سرخ عشق می پاشد به لحظه های باقیمانده عمرم. عقربه ها می روند تا باز مانند از حرکت و سر بگذارم روی شانه های تو بمانم و زمان گم شود در گذر بی گذرایش، شسته رگبار باران. چتر بگشایی و من خیس و سفید پوش آرام گیرم در بهار آغوشت. بگو به آدم ها که تو از کجا چنین آرام و آبی دریا را وام گرفته ای؟ بگو به آدم ها فهم سرخی گل را؟ بگو ...بگو ...چگونه این همه عاشقی؟
زمستان گذشته است گل ها شکفته اند باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است
تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
سپیده كه سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز
می خواهم از چیزهایی که در این چهار سال به من هدیه کرده ای برایت بگویم!از آن نگاه کهربایی که انسان را به بودن و ماندن امیدوار می کند! از آن دستهای بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش! از آن آغوش که نه جان پناه ،که سرزمینی است برای زیستن و آزاده زیستن! از آن لبخندها که اطمینان و اراده اند و از اشک هایی که نفس صداقتند ...
وقتی می بینم که تو چه فروتن به دشواریهای هم پا بودن با من تن داده یی ،پشتم می لرزد. بدان که در این هم پایی آنکه همیشه پیش تر گام بر می دارد تویی! بدان که مقصدم بوییدن عطر گیس تو و شتابم برای رسیدن به صدای گام های توست! شانه به شانه ی تو گام برداشتن آرزوی من است!شاید آنان که از بیرون به ما و زندگی ما می نگرند،مرا پیشاپیش تو ببینند اما خودت خوب می دانی چه قدر نفس نفس زدن و زمین خوردن و دوباره برخاستن مانده تا دوشادوش و هم سایه ی،سایه ی امن و آفتابی تو شوم!
وقتی دوشادوش هم در خیابان قدم می زنیم، خود را آزادترین انسان جهان می بینم! اگر گاهی در هنگامی که با همیم حواس مرا پرت می بینی، گمان نکن که با تو نیستم! من دلم را به تو بخشیده ام و این برای یک انسان از والاترین چیزهاست! کم حواسی مرا به حساب مشغله ی زیادم بگذار.
دلم می خواست سواد خواندن و نوشتن نداشتم !تو را داشتم و کلبه یی در گوشه ی پرتی از این جهان!تو با تمام کلید های جهان آمده یی! آمده یی تا رهایم کنی از زندان خود ساخته ای که در آن مدفون بودم! تو آمدی تا رویا های مرا تعبیر کنی و برآورده ی آرزوهایم باشی و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می دیدم! همیشه می خواستم بدانم آن انسان غارنشین که نخستین نقاشی را بر دیواره ی غاری کشید، بعد از تمام کردن نقاشی اش چه حسی داشت! تو این حس را به من بخشیدی! تو بهترین هدیه ی تمام سالهای عمرم بودی! حضورت برایم بهترین هدیه بود!
ظاهرا من امروز بیست ساله ام اما احساس می کنم چهار سال بیشتر ندارم! سالهای بی تو را به حساب عمر خود نمی گذارم!من تمام این سالها را به چله نشسته بودم، تا معجزه ی بوسه های تو نازل شوند! من برای زندگی عاشقانه به دنیا آمده ام و تو این تجربه را به من بخشیده ای! دیگر تنها منتظرم! منتظر آنکه در زیر یک سقف با تو نفس بکشم!
ما موظفیم که زندگی کنیم و خوشبخت شویم! ما موظف به رعایت انسانیت خویشیم! ما موظفیم که نگاه عاشقانه را از یکدیگر دریغ نکنیم!عطر آغوشت را به من ببخش، من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند!نگاهت را به من ببخش، من تو را به تماشای رنگین کمان ترانه ها خواهم برد، که تو خود رنگین کمانی و من تنها می باید آینه ایی باشم رو به زیبایی خورشید رنگینی که شکوهش، جیوه ی تمام آینه ها را آب می کند! مرا صیقل بده! می خواهم برایت آینه ایی باشم! آینه ایی که لیاقت انعکاس تصویر تو را داشته باشد ...
دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم....
کاش هزار مرتبه نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود! هیچکس از نوشتن این عبارت رنج نمی برد! من هم از تکرار مداومش خسته نمی شوم!می خواهم این عبارت را در نگاه من بیابی و در صدای هر نفسم آن را بشنوی!
مهرورزان زمان های کهن، هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" یی بر نیاید دگر آواز از "من"! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست، بپذیریم به جان، هر چه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!
آه ! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شیرین" ، تیشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد . کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است . رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین ، بی نهایت زیباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!!
شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.
زيرا خاك مرا از روز ازل با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد
زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.
يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم
از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.
راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .
پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت تو زندگاني مرا با فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق ربودند .
من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ گفتم( خود اوست)
آري خود او بود
خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به بهاري شاد تبديل كرد
خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم
دوستت دارم هاي او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد
دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر وا مي داشت
عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست …………
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بي رنگند دوستم داشته باش شاخه ها مي لرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز دوستم داشته باش سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده دوستم داشته باش عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور كن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن دوستم داشته باش عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود، نور پر سوز نبود، زخم شرم آور بود خواب ديدم در تو، رود از تب مي سوخت، نور گیسو مي بافت، باغچه گل مي دوخت دوستم داشته باش عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند