تبليغاتX
دچار یعنی عاشق...






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



من محتاج توام

 

گاهی صدای قلبت را حتی وقتی کنارم نیستی حس می کنم

می دونم این قلب یه بار برای یه نفری می طپیده که تو هنوزم عاشقشی

حتی الان که کنارت نیست

منم این مدت سعی کردم فقط کنارت نباشم

سعی کردم به قلبت راه پیدا کنم و تو قلبت زندگی کنم

نمی دونم این حس حس عاشقی هست یا نه

اما من عاشقانه دوست دارم

چون دوست داشتن بهتر از عاشق شدن

چون دوست داشتن عمیق و ماندگارتره

دوست دارم تا ابد

 

من محتاج توام

 

از عشق که....نه....


اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،


از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،


چرا.........می ترسم!......



من از لحظه ای که چشم های تو،


بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!


من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،


می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!


نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!


می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!




محتاج سکوت ستاره!


محتاج لطافت صبح!


محتاج صبر خدا!


من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم


واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!


من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم
!


من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

   

 

من محتاج توام!


محتاج نگاه تو،


محتاج لبخند تو،


محتاج احساس تو،


همین!


از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!


من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!


با یک هوا هق هق!


با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!


که ببارد،....که برای من بشود،


بهانه ای از جنس معجزه!


تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 

مرا تنها نگذار

 


نويسنده: محبوب جون مورخ: پنجشنبه 21 آبان1388 در ساعت: 9:35 قبل از ظهر
|+|



من به تو ایمان دارم...

من به داشتن تو و بودن تو ایمان دارم

پس تو هیچ گاه از آن دیگری نخواهی شد

و همین است که دلم همیشه از آشوب رقیب آسوده است

شاه بیت غزل هایم ..!!

این لحظه های ناب را دریابم که آنچنان خیره کننده اند

که نور خورشید در مقابلش کورسوی ستاره ای بیش نیست

با تمام نبودنت من آسوده خاطر داشتن تو ام ...

زیرا که عشق در جاودانگی و آزادیست که معنا می شود..

صدای مرا نفس بکش

تا در عطر حضورت جاری شوم...


نويسنده: محبوب جون مورخ: پنجشنبه 7 آبان1388 در ساعت: 9:43 قبل از ظهر
|+|



انتظار

در انتظار کسی هستم که طلوع عشق را به قلب من هدیه کرد

در انتظار کسی  هستم که با زیبایی کلامش مرا در عشقش فرو می کند

در انتظار کسی  هستم که تنم آغوشش را می طلبد

در انتظار کسی  هستم که سرم شانه هایش را آرزو دارد

در انتظار کسی  هستم که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

در انتظار کسی  هستم که تنهای اش تنهایی من است

در انتظار کسی  هستم که قلبم برای داشتنش عمری صبر می کند

در انتظار کسی  هستم که داشتنش شده برام یه خیال یه رویا

من در انتظار عزیزترین بهونه زندگیم هستم

من در انتظار تو هستم


نويسنده: محبوب جون مورخ: پنجشنبه 23 مهر1388 در ساعت: 5:7 قبل از ظهر
|+|



زودتر بیا

زودتر بیا

من زیر باران ایستاده ام

و انتظار تو را می کشم.

چتری روی سرم نیست

میخواهم قدم هایت را، با تعداد قطره های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران می رسی

یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟

مرا که ملالی نیست

حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

نه از خاکی که باران، غبار را از آن ربوده است

من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم ...


نويسنده: محبوب جون مورخ: دوشنبه 13 مهر1388 در ساعت: 11:46 بعد از ظهر
|+|



یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت


آسمان را نگاه می کنم نشسته ای با آن موهای معطر، روی رقص باد قدم هایت می دود، تا من دستهایم را باز کنم و لبریز شود آغوشم. نگاه کن به گره های کور قانونهای سرد و بی محتوی که چگونه پاهای ما را بسته است با نوار های سیاه و دود اندود.
من اینجا مانده ام و تو آنجا. بوسه ها را قاصدکها می نشانند داغ داغ روی سلولهای سرد و پراکنده مغزم، درمان را چه حاجت؟!
نگاه کن چه نزدیکی به من، در من، آنگونه که حجم یک نفس تا تست، فرو دهم می آیی، باز آید گرمای تو می دود. آنقدر آسمانی شده ای که حضورت را نیازی نیست مثل خدا که هست و نیست. نمازم رو به تست. و مگر خدا عشق را در اولین کلام به آدم نیاموخت؟ ببین چگونه سینه به سینه رسیده است تا ما، پر رنگتر و ملموس تر. چه باک اگر نسل آدم فراموش کرده است طعم شیرین عشق را. سیب های لهیده منتظر می مانند روی سر شاخه ها و زمستان می رسد. سرخی سیب هم نا امید می ماند از آرامش باران. آدم و حوا مثل داستانهای مادر بزرگ دیگر به گندمی بهشت را نمی فروشند! چه باک اگر فراموش کرده اند که ساعتی دیگر حضورشان را تضمینی نیست. ما، من و تو، یک تنه همه دانه های گندم را می خریم از خدا که بماند در خلقتش مات و مبهوت! ما، من و تو، یک تنه همه سیبها را گاز می زنیم شیرین و پر آب. می آیی سری بزنیم به باغ و سیب ها را بچینیم؟ خسته اند از بی کسی می دانم.
آدم ها متفاوتند از ما یا ما دگرگون شده ایم؟! می تازند و می کشند و می برند بی پروا. هر کشیده آنها بغض می شود و هوا ی سینه ام را محبوس نگاه سرد خود نگه می دارد.
هراسی نیست... که تو هستی، که بیایم و زیر سایه نگاه عاشق تو آرام بگیرم.
کجای سنگهای سرد می نویسند که تا کجا رسیده ایم؟ می دانی؟
چه کسی مدالهای ما را می شمرد وقتی نیستیم؟
لوح های سپاس ریشخند آنها ست به من.
پی چه هستند این سگهای ولگردی که مدام پارس می کنند و هوای لطیف خدا را آلوده وهم صدای خویش؟
گوش کن... صدای شمشیرهای تیز را می شنوی که بهم می خورند و خون می پاشد روی صورتهای یخ زده و سنگی شان؟
می شنوی ضجه های حسرت آلوده و غضبناکشان را که چگونه آتش می کشد به زندگی ها؟ زیر سقفهای کوتاه و درون جمجه های ترک خورده آنان کرم ها می خزند و موشها می جوند ریشه های بودن را. در این ازدحام کلبه تو پوشیده از اقاقیا و یاسهای سپید پناهگاه تن آزرده من می شود وقتی کبود دستهای آلوده می شوم به جبر!
آبی آرام حضورت کنار سبزی زندگی رنگ سرخ عشق می پاشد به لحظه های باقیمانده عمرم. عقربه ها می روند تا باز مانند از حرکت و سر بگذارم روی شانه های تو بمانم و زمان گم شود در گذر بی گذرایش، شسته رگبار باران. چتر بگشایی و من خیس و سفید پوش آرام گیرم در بهار آغوشت.
بگو به آدم ها که تو از کجا چنین آرام و آبی دریا را وام گرفته ای؟
بگو به آدم ها فهم سرخی گل را؟
بگو ...بگو ...چگونه این همه عاشقی؟


نويسنده: محبوب جون مورخ: دوشنبه 2 شهریور1388 در ساعت: 1:30 بعد از ظهر
|+|



هرگز مگو هرگز

زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
و صورت زیبایت را ببینم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است

تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده

سپیده كه سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز


نويسنده: محبوب جون مورخ: سه شنبه 6 مرداد1388 در ساعت: 11:38 قبل از ظهر
|+|



دوستت دارم عزیزترینم

می خواهم از چیزهایی که در این چهار سال به من هدیه کرده ای برایت بگویم!از آن نگاه کهربایی که انسان را به بودن و ماندن امیدوار می کند! از آن دستهای بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش! از آن آغوش که نه جان پناه ،که سرزمینی است برای زیستن و آزاده زیستن! از آن لبخندها که اطمینان و اراده اند و از اشک هایی که نفس صداقتند ...

 

وقتی می بینم که تو چه فروتن به دشواریهای هم پا بودن با من تن داده یی ،پشتم می لرزد. بدان که در این هم پایی آنکه همیشه پیش تر گام بر می دارد تویی! بدان که مقصدم بوییدن عطر گیس تو و شتابم برای رسیدن به صدای گام های توست! شانه به شانه ی تو گام برداشتن آرزوی من است!شاید آنان که از بیرون به ما و زندگی ما می نگرند،مرا پیشاپیش تو ببینند اما خودت خوب می دانی چه قدر نفس نفس زدن و زمین خوردن و دوباره برخاستن مانده تا دوشادوش و هم سایه ی،سایه ی امن و آفتابی تو شوم!

 

وقتی دوشادوش هم در خیابان قدم می زنیم، خود را آزادترین انسان جهان می بینم! اگر گاهی در هنگامی که با همیم حواس مرا پرت می بینی، گمان نکن که با تو نیستم! من دلم را به تو بخشیده ام و این برای یک انسان از والاترین چیزهاست! کم حواسی مرا به حساب مشغله ی زیادم بگذار.

 

دلم می خواست سواد خواندن و نوشتن نداشتم !تو را داشتم و کلبه یی در گوشه ی پرتی از این جهان!تو با تمام کلید های جهان آمده یی! آمده یی تا رهایم کنی از زندان خود ساخته ای که در آن مدفون بودم! تو آمدی تا رویا های مرا تعبیر کنی و برآورده ی آرزوهایم باشی و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می دیدم! همیشه می خواستم بدانم آن انسان غارنشین که نخستین نقاشی را بر دیواره ی غاری کشید، بعد از تمام کردن نقاشی اش چه حسی داشت! تو این حس را به من بخشیدی! تو بهترین هدیه ی تمام سالهای عمرم بودی! حضورت برایم بهترین هدیه بود!

 

ظاهرا من امروز بیست ساله ام اما احساس می کنم چهار سال بیشتر ندارم! سالهای بی تو را به حساب عمر خود نمی گذارم!من تمام این سالها را به چله نشسته بودم، تا معجزه ی بوسه های تو نازل شوند! من برای زندگی عاشقانه به دنیا آمده ام و تو این تجربه را به من بخشیده ای! دیگر تنها منتظرم! منتظر آنکه در زیر یک سقف با تو نفس بکشم!

 

ما موظفیم که زندگی کنیم و خوشبخت شویم! ما موظف به رعایت انسانیت خویشیم! ما موظفیم که نگاه عاشقانه را از یکدیگر دریغ نکنیم!عطر آغوشت را به من ببخش، من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند!نگاهت را به من ببخش، من تو را به تماشای رنگین کمان ترانه ها خواهم برد، که تو خود رنگین کمانی و من تنها می باید آینه ایی باشم رو به زیبایی خورشید رنگینی که شکوهش، جیوه ی تمام آینه ها را آب می کند! مرا صیقل بده! می خواهم برایت آینه ایی باشم! آینه ایی که لیاقت انعکاس تصویر تو را داشته باشد ...

 

دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم....

کاش هزار مرتبه نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود! هیچکس از نوشتن این عبارت رنج نمی برد! من هم از تکرار مداومش خسته نمی شوم!می خواهم این عبارت را در نگاه من بیابی و در صدای هر نفسم آن را بشنوی!

*دوستت دارم*


نويسنده: محبوب جون مورخ: جمعه 15 خرداد1388 در ساعت: 8:35 بعد از ظهر
|+|



سینه بی عشق مباد

 

24.jpg

مهرورزان زمان های کهن، هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی
بر نیاید دگر آواز از "من"!
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد!

آه !
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد " شیرین" ،
تیشه می زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!!



نويسنده: محبوب جون مورخ: جمعه 25 بهمن1387 در ساعت: 12:15 بعد از ظهر
|+|



از آن وقت مال تو بودم

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

 زيرا خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

 از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد   تبديل كرد

خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم

دوستت دارم هاي  او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد

دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر  وا مي داشت

عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست …………

تا ابد زنده باشي


نويسنده: محبوب جون مورخ: دوشنبه 7 بهمن1387 در ساعت: 11:27 قبل از ظهر
|+|



دوستم داشته باش

 بهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irدوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بي رنگند
دوستم داشته باش
شاخه ها مي لرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور كن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود، نور پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو، رود از تب مي سوخت، نور گیسو مي بافت، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهندبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربیست                   www.bahar20.sub.ir


نويسنده: محبوب جون مورخ: دوشنبه 7 بهمن1387 در ساعت: 11:22 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس